تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

عاشق تنها

 

 

Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين


 

ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد

توی عاشقی بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه

 

***دوستت دارمI LOVE YOU ***

به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم.

هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول

تنت و روانت از دست اين و آن خسته است .........

هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است ..........

هميشه وقتی درهای آسمان بسته است .........

هميشه !

گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هر که با تو پيوسته!

به دل پناه ببر که آخرين پناه توست !

به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد

Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 18:36  توسط رسول زارعی  | 

 

اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد

 بايد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 8:39  توسط رسول زارعی  | 

به نام جنون عشق
 
 
حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من
     سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را  فیروزه‌ای کنی
    ( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای)

    حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
    با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
    ( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌)

   تا من بنفشه ها را  میان شب های زمستان قسمت کنم ،
   تو یک خوشه انگور به صدایت  تعارف کن
   خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
   (حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
 
 


دوستدار همه شما
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 22:30  توسط رسول زارعی  | 

 

جوانه آرزو

زعشق روزگار من  تو بهترين نشانه اي

            تو باغ و گلشن مني ،تو بهترين بهانه اي

                 تو عشق جاودان من،تو ما ه آشيان من

                       تو ساز من،تو سوزمن،تو بهترين يگانه اي

                              كلام دل حلاوتي ، پيام دل بشارتي

                                         به هر كجا كه بنگرم، تو بهترين جوانه اي

 

به كوه و دشت وبوستان ،به ماه و اختر و زمان

             تو عشق جاودانه اي،تو بهترين ترانه اي

                   شكوه آرزوي من،اگر ببار نياورد

                              تو اي نهال آرزو، تو بهترين جوانه اي

                                      تو پاره تن مني،تو عشق روشن مني

                                               پرنده دل مرا ،تو بهترين ترانه اي

                 به كوه و دشت و بوستان،پيام رسانده ام هنوز

               به هر كجا و هر مكان ،تو بهترين نشانه اي

   

                   

مي دوني همه بهانه براي خوابيدنم تو هستي مي دوني زود ميخوابم تا زودتر تو خواب ببينمت و باهات حرف بزنم . اصلا مي دوني چقدر باهات حرف مي زنم

مي دونستي تازه فهميدم عشق چيه زندگي چيه . مي دونستي با تو دوباره زنده شدم

با خودم مي گم پس تا حالا چي بودم  باور کن وقتي با توام حتي تمام سلولهاي بدنم از بودن با تو عشق مي ورزند .

مي دوني لحظات با تو بودن چقدر دلنشينه

مرغ عشقم دلخوشم به بودنت همين که هستي و با مني مرغ عشقم زندگي تيره   تارش ماله من  همه سرفرازي و عشق و اميدش ماله تو

مي دوني ستاره با همه زيباييهاش  وقتي مي اي کم مي اره

مي دونستي تو بت و من بت پرست

جوانه اميد و آرزو ي من دوستت دارم و مي پرستمت


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 22:49  توسط رسول زارعی  | 

 

 

 

سينه اي آتش گرفته ! روزگار بازيهاي فراوان دارد . دلم به آتش خوش بود و به ستاره ! عجيب است دلم خوش بود ! با آتش ... راستي مگر مي شود آتش هم خوشايند باشد ؟ ! ... آري بود . من نمي دانم با كه سخن مي گويم و كدام چشم مهربان حرفهاي خاكستر شده مرا مي خواند . همين را مي دانم كه در آسمان انديشه ام سكون موج مي زند و حتي يك باد هم نمي وزد... من عقاب دشت طلايي .. انديشه ام جنون را از ياد برده بود و اكنون سكون .. امتداد يك لبخند طولاني... نمي دانم چرا دل سپردن را هيچگاه از مادرم نياموختم .. او نيز سرسپردن را به من ياد داد ... سينه ام آتش گرفته است و خاكستر حرفهاي من انديشه ام را لبريز ساخته است......براي يك سينه سوخته چه خنكايي بايد خواست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 21:53  توسط رسول زارعی  | 

 
 
بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
 
 
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزن

و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 14:27  توسط رسول زارعی  | 

خلوت

خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع اخرين افسانه
و غروبي كه در ان
نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست ارش
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن

 

 

 

هنوز جای پات رو قلبمه
هنوز داغی که روی سينه ام گذاشتی سرد نشده
هنوز آخرين لبخند تلخت از جلوی چشام پاک نشده
هنوز نتونستم فراموشت کنم
اما...
اين رو می دونستی که هم ی اونا کم رنگ شدن
کافيه يه موج کوچيک بياد تا رد پات رو پاک کنه
کافيه يه نسيم کوچيک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه
و کافيه يه اشک شوق ببينم تا اون لبخندت رو از جلو چشام پاک کنه
فقط....؟؟؟؟؟؟؟
می مونه جای اون داغ که اونم جراحی پلاستيک می کنم
به همين راحتی

 

 

گاه گاهی می شود بود و نبود
گاه گاهی می شود خواند و نخواند
گاه گاهی می شود برد و نبرد
گاه گاهی شايد قلمی بايد زد
به سرانگشت نياز
به روانی اميد
به سياهی درون
گاه گاهی می شود خواست و نخواست
يا خواست و نشد
نه!!! شايد شد و نخواست
چه کسی می داند؟؟؟
گاه گاهی می شود پاک نمود
می شود خاک نمود
گاه گاهی می شود سجده نمود
به هر آنچه که هست
به هر آنچه که شايد باشد
يا نباشد هر چيز که بگويدد

گاه گاهی زندگی شوخی نيست....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 23:21  توسط رسول زارعی  | 

 
 
 
Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons اینم باسه دل شکسته ی خودم Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsمحالUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
.....شاید, محال نیست
آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند
این سان که ذرِّه های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو جان در هوای توست
شاید, محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را آشفته سوی باد
در دوردست دشتی از دیده ها نهان
بر برگِ ارغوانی
پیچیده با خزان
با پای جویباری
چون اشک ما روان
!!پهلوی یکدیگر بنشاند
!!ما را به یکدیگر برساند

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتقدیم به  دوستانUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:24  توسط رسول زارعی  | 

توی ساحل ، روی شنها، قایقی به گِل نِشَسته
                                              یکی با چشمون گریون ، گوشه ای تنها نِشَسته
نگاه پُر اضطرابش به افق ، به بینهایت
                                            ساکته ، اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
 
تو چشاش حلقه ی اشکه ،  توی قلبش غمِ دنیا
                                           منتظر به راهِ یاره ، تا بیاد امروز و فردا
باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه
                                            تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
 
خاطرات لب دریا ، دیگه از یادش نمی ره
                                            همه دنیاش زیر آّب و ، خودشم به غم اسیره
دست بی رحم زمونه ، عشقشو بُرده به دریا
                                            حالا از خودش می پرسه ، میادش آیا و آیا؟
 
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره
                                           همه دنیاش زیر آب و از غم دوریش می میره
 
عاشقی که تنها باشه ، توی دنیا نمی مونه
                دل عاشق رو شکستن ، شده کار این زمونه....
 
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز وروزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ....
 
نشد برم ، نشد نره ، نشد بخواد ، نشد بیاد
نشد ولی شاید بشه ، واسم دعا کنین زیاد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 21:25  توسط رسول زارعی  | 

به نام او
 
هنوزم کوچه ی دیدار ما بوی تو داره
                                          نگاه و بو سه های شب رو یاد من میاره
شب میلاد من بود و تو هم بودی دوباره
                                        شبی تاریک ، اما چشمای تو تک ستاره
 
تموم دنیا و بزرگیاش فقط یه کوچِ
                                       تموم کوچه و پنجره هاش شاهد ما بود
گرفتم دستتو ، گفتی با چشمات عاشق هستی
                                       آخه چشمای ناز تو ، فقط قسمت ما بود
 
تن و روح و دل و جونم ، کلید قفل زندونم
                                               دلت یه عمره که خستس ، تو چشمات اینو میخونم
مث ابری ، مث بارون ، واسه کویر خشکیدم
                                              یه دنیا عشق ، یه دنیا نور ، توی برق چشات دیدم
 
نه امروزی ، نه دیروزی ، مث نفس تو هر روزی
                                               مث شمعی واسه خوبی ، که میسازی و می سوزی
 
 
غمش با من خوشیش با تو ، تمام دلخوشیش با تو
 هنوزم رو تنم مونده ، بوی عطر نفسهاتو ...
 
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ...
 
ای همه ی وجود من             نبود تو نبود من
 
نشد برم ، نشد نره ، نشد بخواد ، نشد بیاد
نشد ولی شاید بشه ، واسم دعا کنین زیاد.....
 
Lonleyness.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:45  توسط رسول زارعی  |